توی دنیایی که قلبا هرکدوم یه جا اسیرن
کاش به فکر اونا باشیم که ازین زمونه سیرن![]()
اونا که تو عصر آهن تشنه ی یه جرعه آبن
کاش که دست کم نگیریم اینجور آدما زیادن![]()
نزاریم که تو چشاشون بشینه دونه ی اشکی
اونا فانوسنو خاموش آره فانوسای مشکی![]()
دنیاشون شاید یه شهره خالی از قهرو دورنگی
توی سینشون یه قلبه جای این دلای سنگی![]()
چهرشون شاید به ظاهر مثل دیگران نباشه
اما نور مهربونی توی شهرمون می پاشه![]()
غم چشماشون عجیبهتوی خاطرا می مونه
ما ازش خبر نداریم چیزی رو که اون می دونه![]()
توی این عصر پر از درد خیلی آدما به دنیان
خیلیا تو جمع دنیا بی قرار و تک و تنهان![]()
زیر سایه ی سلامت هواشونو داشته باشیم
توی جمع بی قرارا عطر خوشبختی بپاشیم![]()
به بهونه ی زمونه نزاریم که برن از یاد
بزاریم زنده بمونن مث عشق پاک فرهاد![]()
قصه ی فانوس مشکی صحبت دیروز و فرداس
قصشون مال حالا نیس از حالا تا ته دنیاس![]()
نمی گم با این ترانه گل کنه محبتامون
جایی رو باید بگیرن همیشه تو فرصتامون![]()
این ترانه یه اشارس به دلای خواب و بیدار
که به یاد اونا باشیم همه به امید دیدار![]()
![]()
غم تنهایی رو باید از نگاهشون بخونیم
خدا خیلی مهربونه اگه ما بنده ی اونیم![]()
![]()
مریم حیدرزاده![]()
نوشته شده توسط ستاره آبی در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 16:44 موضوع | لینک ثابت
" حميد مصدق خرداد 1343"
*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق" ![]()
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
نوشته شده توسط ستاره آبی در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 ساعت 1:19 موضوع | لینک ثابت
تا حلا شنیدی میگن حتی گاهی وقتا محکم ترین آدما هم کم میارن ...
افرادی که تو همیشه فکر میکردی هیچوقت زمین نمیخورن...
تو دلت آرزو میکنی کاش بلند شن ...
کاش ۲باره بشن همون آدم محکمه ...
کاش نشه که بیفتن ...
ناراحتی...
نگرانی...
گریه میکنی...
دعا میکنی...
دوست داری هرجور شده کمکش کنی...
اما
چه رسم بدیه که آدمای قوی هم باید یه روزی کم بیارن
باید برگردن و جواب گو باشن...![]()
نوشته شده توسط ستاره آبی در جمعه بیست و ششم تیر 1388 ساعت 23:59 موضوع | لینک ثابت
خدایا :
درهای زندگی بسته نیست ،همچنان که ماه هیچ گاه به خواب فرو نمیرود ،همچنان که چشم های من از روزهای سپید نرم ازل تاکنون پیوسته شاعر بوده اند ،
دفترچه خاطراتم را باز میکنم و باز هم سطر های سبزی را از وجودت پر میکنم .
آری ای کسی که وجودت احساس میشود ،ای کسی که میتوانم تو را در ساقه ی یک شبدر گمنام و در ریشه های یک گندم مهربان ببینم
نمی دانی چه دلتنگم !
اگر تمام دفتر های جهان هم برای من باشند نمی توانم تمام حرف هایم را برایت بنویسم .
اگر همه ی روز ها هم برای من باشند ،اگر همه ی شب ها را در کاسه ی من بریزند ،اگر تمام درختان بخاطر من مداد شوند ،
باز هم نمیتوانم گوشه ای از رحمتت را بسرایم !
درهای زندگی بسته نیست چون آغوش گرم تو ،تنها پناهگاهی ست که عاشقان می توانند در آن گرم بگیرند ،هنوز باز است .
بار الها !
رخصتی ده تا بر تنهایی خود خط بطلان بکشم و بگذار با تو فراموش کنم تهاجم اندوه را !
بگذار تا دست مهربان صمیمیت را که به لطافت گل میباشد در دلهایمان بکاریم !
ای خوب من !ای مهربانم !آیا شور روزی که تو مسیح وار بر من رخ نمایی و من با عطر نفسهای تو زندگی دوباره ای را آغازگر شوم ؟!
در اینجا بدون تو جز سکوت و مرگ چیزی نیست .
خانه در انزوای سرد خود تو را فریاد میزند .
دریغا که سنگفرش کوچه زیر رگبار کینه های این جماعت فرسوده می شود ومن
زیر این باران نامهربان خیس میشوم
چتر های محبت بسته است و باید هوای غم آلوده ی خاطره ها را تنفس کرد ...
نوشته شده توسط ستاره آبی در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 ساعت 22:1 موضوع | لینک ثابت
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
آرامش را حس کردم.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
هر روز در خودم تعمق کردم. این مقدمه دوست داشتن خود است.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
از تنها بودن خوشم آمد، در خلوت سکوت محاصره شدم و شگفت زده به فضای درون وجودم گوش کردم.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
از طریق گوش کردن به ندای وجدانم، خودم رئیس خودم شدم. این طوری خدا با من صحبت می کند، این ندای درونی من است.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
خودم را بی جهت خسته نمی کردم.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
در خود حضور یک احساس معنوی را حس کردم که مرا هدایت می کند، سپس یاد گرفتم که به این نیروی معنوی اطمینان کنم و با آن زندگی کنم.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
دیگر آرزو نداشتم که زندگی ام طور دیگری باشد. به این نتیجه رسیدم که زندگی فعلی برای سیر تکاملی ام مناسب ترین است.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
دیگر احتیاجی نداشتم که به وسیله چیزها یا مردم احساس امنیت کنم.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
آن قسمت از وجودم یا روحم که همیشه تشنه توجه بود، ارضا شد و این شروعی برای پیدایش آرامش درون بود. این جا بود که توانستم شفاف تر ببینم.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
فهمیدم که در مکان درست و زمان درستی قرار دارم، سپس راحت شدم.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
برای خودم رختخواب پر قو خریدم.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
خصوصیتی را که می گفت همیشه باید ایده آل باشم ترک کردم، آن دیو لذت کش را.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
بیشتر به خودم احترام گذاشتم.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
تمام احساساتم را حس کردم. آنها را بررسی نکردم، بلکه واقعاً حس کردم.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
فهمیدم که ذهن من می تواند مرا آزار دهد، یا گول بزند، ولی اگر از آن در راه قلب و درونم استفاده کنم، می تواند ابزار بسیار سودمندی باشد.
نوشته شده توسط ستاره آبی در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت 12:37 موضوع | لینک ثابت
|
| |
|
دریای نگاه | |
|
به چشمان پریرویان این شهر به صد امید می بستم نگاهی مگر یک تن از این ناآشنایان مرا بخشد به شهر عشق راهی
به هر چشمی به امیدی که این اوست نگاه بی قرارم خیره می ماند یکی هم، زینهمه نازآفرینان امیدم را به چشمانم نمی خواند
غریبی بودم و گم کرده راهی مرا با خود به هر سویی کشاندند شنیدم بارها از رهگذاران که زیر لب مرا دیوانه خواندند
ولی من، چشم امیدم نمی خفت که مرغی آشیان گم کرده بودم زهر بام و دری سر می کشیدم به هر بوم و بری پر می گشودم
امید خسته ام از پای ننشست نگاه تشنه ام در جستجو بود در آن هنگامه ی دیدار و پرهیز رسیدم عاقبت آن جا که او بود
دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس
ز خود بیگانه، از هستی رمیده از این بی درد مردم، رو نهفته شرنگ ناامیدی ها چشیده
دل از بی همزبانی ها فسرده تن از نامهربانی ها فسرده ز حسرت پای در دامن کشیده به خلوت، سر به زیر بال برده
به خلوت، سر به زیر بال برده
دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس
به خلوتگاه جان، با هم نشستند زبان بی زبانی را گشودند سکوت جاودانی را شکستند
مپرسید، ای سبکباران! مپرسید که این دیوانه ی از خود به در کیست؟
چه گویم! از که گویم! با که گویم! که این دیوانه را از خود خبر نیست
به آن لب تشنه می مانم که ناگاه به دریایی درافتد بیکرانه لبی، از قطره آبی تر نکرده خورد از موج وحشی تازیانه
مپرسید، ای سبکباران مپرسید مرا با عشق او تنها گذارید غریق لطف آن دریا نگاهم مرا تنها به این دریا سپارید
|
نوشته شده توسط ستاره آبی در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 13:37 موضوع | لینک ثابت
مرا دوباره بخوان و بگو ...
ای از دور ها آمده نزدیک تر بیا ! نترس و پا پیش بگذار !اینجا سرزمین امن سلامه !کفش هات رو در بیار خاک از جامه بتکان و بگو سلام!
شنیدم صدایش میزدی و او را میخواندی دیدم که عاقبت ار دام روزمرگی رها شدی!در بند تن نماندی و در سایه عادت ها محو نشدی !
او را یاد کردی و قصد کردی که اول و وسط و آخر هر کاری او باشد . دیدم که در هجوم افکار پریشان سررشته را یافتی و به یاد او آرام گرفتی !
هرگاه اینگونه می اندیشی آگاه باش که در حضور اویی !حالا روشن شو ! به موجودی دیگر وصل شو و بگذار خیر و برکت نام او جاری و روان باشد . آنچه برکات او را مسدود میکند در بند خود بودن است . بند را پاره کن تا ابر رحمت او دیگری را نیز سیراب کند .
همه روزهای دیروز را مثل تسبیح در نخ زمان رشته کن .به یاد بیاور لحظه هایی را که نمی دانستی و می ترسیدی و لحظه هایی را که دانستی و باز ترسیدی !
به یاد بیاور زمانی را که در تنگنا و تنگدستی از فردا و فردا ها واهمه داشتی و زمانی را که غرق در نعمت و شادکامی و ثروت بودی و باز واهمه داشتی !
به یاد بیاور ! زمانی را که در حسرت و تنهایی میسوختی و به دنبال کسی بودی تا با او همراه و همراز شوی که دلواپسی هایت را از جان و دل بتکاند و زمانی که کسی را یافتی همراهت شد و تو باز دیدی که تنهاتر و تنهاتر شدی !
به یاد بیاور ! روزهایی را که در رنج و فراق اشک ریختی و تصور کردی که باختی ! و روزهایی که آرزوهایت را یک به یک طلب کردی و از روی شعله های اجابت شان پریدی و یافتی . اما باز احساس نا کامی نارضایتی داشتی .
در تمام این لحظه ها و روز ها کسی با تو بود که تو او را نمی دیدی کسی که با نشانه هایش تو را هدایت میکرد. اگر بعد از رسیدن به مطلوبی بیقرار و اندوهگین میشدی اگر بعد از عبور از بعضی رویاهایت باز چیز دیگری میخواستی از این شاخه به آن شاخه میپریدی او تو را به سوی بی سوی خود دعوت میکرد . تو را به سمت جاودانگی و آزادی هدایت میکرد و تو نمیدیدی !
اگر بعد از تملکی شاد نمیشدی او پیام میداد که این مسیر خطاست مرا دریاب و تو نمی شنیدی ! تو را بار ها به زمین زد تا بارها برخیزی و راه تازه ای را خلق کنی و از جهت دیگری حرکت کنی اما تو نام او را شکست و ناکامی می گذاشتی و دیگر از جا بلند نمی شدی !
او در مسیر هدایت تو فراز و نشیب های بسیاری آفرید تا تو رشد کنی و به تعالی برسی . اما تو گاهی با دستاورد های کوچک مادی آن چنان سرگرم میشدی که او را فراموش میکردی و یا آن چنان درگیر حل معظلات زندگی میشدی که از شدت فشار و خستگی یادی از او نمیکردی .
اما حالا تو بگو چه شد که ناگهان در آن نیمه های شب تو به یاد او بیدار شدی ! قلم به دست گرفتی و با یک قلم و صفحه سفید به همه مردم جهان و به آفریدگارت وصل شدی ؟
به خطوط کف دست هایت نگاه کن ! خطوط به چه معنایی اشاره میکند این خطوط نقشه راهنمای تو برای رسیدن به خداست . خط عبورش را پیدا کن ! حالا دست هایت را به هم وصل کن ! گرمای دست هایت را لمس کن . آیا این احساس گرما یک خط عبوره ! یا یک حسی از حضوره !
پروردگار همیشه از قبل از میلاد تو و بعد از میلاد تو و تا همیشه همراه تو بوده و هست و خواهد بود اما یک لحظه ساکت شدن ذهن تو اجازه داد تا تو او را حس کنی . مثل گرمای دستت که حالا درکش میکنی . سکوت فرصتی برای شنیدن صدای نا شناخته هاست ! تو در آن سکوت ، صدای ناشناخته را شنیدی و به همین دلیل جذب شدی هرکس یک لحظه ، زیبایی و عظمت ناشناخته را مشاهده کنه ، برای همیشه مجذوب خواهد شد .
تو اورا صدا زدی در حالیکه او همواره تو را صدا میزند .
لحظه ای که میشنوی تصور میکنی که این تو هستی که او را طلب کردی ، غافل از اینکه این اوست که طلب میکند و دریافت میکند . تو فقط کافی ذهن را ساکت کنی . آماده جذب باش . یعنی بخواه تا ببینی نگو تا بشنوی .
خدا بارها با تو در سکوت تن سخن گفته یادت هست ؟!
روزی که رو به تک درختی در بیابان پیش میرفتی و شعله های حضورش را چون آتشی افروخته بر تنه درخت تصور میکردی . او همواره تو را میخواند . مهره های تسبیح زمان را رد کن . زمان حلقه اسارت توست ! حلقه را پاره کن . چه تصوری تو را از رفتن باز میدارد ؟ چه بند هایی به پای تو بسته است ؟ چه کسی به تو اجازه پرواز نمی دهد ؟
بند ها را پاره کن . تو برای پرواز فقط باید بپری ! عمل کن تا دریافت کنی . تو در بند تصورات خودی !
از تو میپرسم اگر شاد نیستی ، کجا ناسپاس بوده ای ؟ قدر کدام نعمت را ندانسته ای ؟ کدام دست محبت را رد کردی ؟ چرا زیر باران رحمت حق سبز نشدی ؟
اگر رها نیستی بپرس چرا قناعت نکردی ؟ چرا طمع کردی ؟ چرا عیب جو بودی ؟کجا تنگ شدی ! قفل شدی ،گره شدی ؟!
گره کار کدام بنده را که به دست تو گشوده میشد ، نگشودی ؟!کجا سخت شدی و نباریدی ؟ کجا دست سخاوتت مشت شد ؟ کجا مشت تو فرمان ظلم شد و بر سر مظلومی پتک شد ؟ کجا مهربان نبودی ، عبور نکردی و نبخشیدی ؟کجا از رشد دیگری رنجیدی راه را بر او بستی ، کجا آنچه بودی ، نبودی ؟
حالا ، از آنچه شنیدی نترس . ترس ، نشانه فراق و دوری از یار است . تو از او دور نیستی ، تو همواره در آغوش اویی . امن و آرامی ، شاد و رهایی !
فقط خدا را صدا کن و به او نزدیک شو . نزدیکی به او یعنی آنکه غیر از او از هیچ کس چیزی نخواهی . نزدیک شدن به او یعنی دور شدن از نادانی ، ترس ، حرص ، حسد و خشم .
هرگاه خدا را بخوانی آماده دریافت نشانه هایش باش . او به هر شکلی و در هر موجودی و در هر کلامی بر تو تجلی میکند . بر تو میتابد و تابش او نوری فرا راه تو خواهد بود که با آن میتوانی راه پیش رویت را ببینی و پیش بروی .
ای نزدیک شده ! او را لمس کن . آفریدگارت را ستایش کن . آن که به تو فرصت داد تا باشی و لذت اتصال با موجودات دیگر را تجربه کنی .
فراموش نکن تو به خود نیامدی که بی خود بمانی و تو بی خود نمیروی که در خود فرومانی .
این الماس ها که هم اینک در چشم های تو میدرخشند ، گوهرهای حضورند . خودت را به جذبه ای که تو را میرباید بسپار . به طبیعت نگاه کن پروردگار هر لحظه در حال اعجاز است به همه آنچه در اطراف توست با شگفتی نگاه کن تا رمز حضورشان را بر تو آشکار کنند .
ای از دور ها آمده و اینک نزدیک شده . اینجا سرزمین صلح و سلامه . حالا بگو چه کسی در چنین حالی می تواند نعمت های بی کران آفریدگارش را تکذیب کند .
او را دوباره بخوان .![]()
نوشته شده توسط ستاره آبی در شنبه پانزدهم فروردین 1388 ساعت 15:2 موضوع | لینک ثابت
دردمندان را دوايي نيست در ميخانه ها
ساده دل آنكس كه پيمان بست با پيمانه ها
مست توحيدم نه مست باده انديشه سوز
سر خوشي ها را نجويم از در ميخانه ها
عكس روي باغبان پيداست در هر برگ گل
سير كن نقش خدا را در پروانه ها
داستان اهل دنيا را به دنيا دار گوي
گوش من آزرده شد از جور اين افسانه ها
گر كه جويي روشني، در خاطر بشكسته جوي
رونق مهتاب باشد در دل ويرانه ها
سر بپاي بينوايان منهم تا زنده ام
چون خدا را ديده ام در كنج محنت خانه ها .
مهدی سهیلی![]()
نوشته شده توسط ستاره آبی در یکشنبه هشتم دی 1387 ساعت 12:5 موضوع | لینک ثابت
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمان ها آبی ـ پر مرغان صداقت آبی ست ـ
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو مثل شبنم پاک سحری؟!
نه ! از آن پاک تری
تو بهاری؟!
نه ! بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو!!!!
حمید مصدق![]()
نوشته شده توسط ستاره آبی در یکشنبه یکم دی 1387 ساعت 15:50 موضوع | لینک ثابت
در سال ۲۵۰ پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده منطقه تینگ زدا آماده ی تاجگذاری میشد.اما بنا به قانون باید اول ازدواج میکرد.
از آنجا که همسر او ملکه ی آینده میشد باید دختری را پیدا میکرد که بتواند کاملاْ به او اطمینان کند.با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند و دختری را که سزاوار ازدواج با امپراتور باشد انتخاب کند.
پیرزنی که سالها در قصر خدمت کرده بود ماجرا را شنید و به شدت غمگین شد.دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود.
وقتی به خانه برگشت و ماجرا را برای دخترش گفت تعجب کرد.چراکه دخترش گفت او هم به آن مهمانی میرود.
خانم پیر با اندوه گفت:"دخترم میخواهی آنجا چه کار کنی؟آنجا فقط زیباترین و ثروتمندترین دختران دربار حضور دارند.این فکر جنون آمیز را از سرت بیرون کن!میدانم رنج میکشی اما رنج را به جنون تبدیل نکن!"
و دختر پاسخ داد:
"مادر عزیزم نه رنج میبرم و نه دیوانه ام:میدانم هرگز مرا انتخاب نمیکند اما این فرصتی است که دست کم یکبار نزدیک شاهزاده باشم.این خوشحالم میکند.میدانم سرنوشتم چیز دیگری است."
شب وقتی دختر به قصر رسید زیباترین دختران با زیباترین لباس ها و زیباترین جواهرات آنجا بودند و همه کار میکردند تا شاهزاده آنها را انتخاب کند.
شاهزاده در میان درباریان ایستاد و شرایط رقابت را اعلام کرد:
"به هریک از شما دانه ای میدهم هریک از شما بتواند پس از شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد ملکه آینده چین میشود.
دختر دانه را گرفت و در گلدانی کاشت و از آنجا که مهارت چندانی در باغبانی نداشت با دقت و بردباری زیادی به خاک گلدان رسید چراکه فقط دلش میخواست زیبایی گل به اندازه عشقش باشد و به نتیجه ی کار اهمیتی نمیداد.
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد.دختر هر چیزی را امتحان کرد با کشاورزها و کارگر ها صحبت کرد.راه های مختلف گلکاری را به او آموختند اما هیچ کدام از این راه ها نتیجه نداد.هر روز احساس میکرد از رویایش دورتر شده اما عشقش مثل قبل زنده بود.
سرانجام شش ماه گذشت و هیچ گلی در گلدانش سبز نشد .با اینکه چیزی برایش نمایش نداشت میدانست در آن دوران چقدر زحمت کشیده بنابراین با مادرش صحبت کرد که بگذارد در روز و ساعت موعود به قصر برود.در دلش میدانست این آخرین ملاقات با معشوق است و نمیخواست به هیچ دلیلی در این دنیا آن را از دست بدهد.
روز ملاقات فرارسید. دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دید همه ی دختران دیگر نتایج خوبی گرفته اند:هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگ ها و شکل های مختلف در گلدان های خود داشتند.
لحظه ی موعود فرارسید.شاهزاده وارد شد و هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد.وقتی کارش تمام شد نتیجه را اعلام کرد.دختر خدمتکار همسر آینده ی او بود.
همه حاضران اعتراض کردند و گفتند شاهزاده درست همان کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.
شاهزاده با خونسردی دلیل انتخابش را توضیح داد:
"این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور میکند:گل صداقت.همه ی دانه هایی که به شما دادم عقیم بود امکان نداشت گلی از آنها سبز شود."
نوشته شده توسط ستاره آبی در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 16:40 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

دیندار واقعی،قدرت مدار نیست،خدامدار است،هستی مدار است،دیندار واقعی،با خاک شهرت طلبی،چشمان خویش را به روی زندگی پاک و معصوم نمی بندد.دیندار واقعی،بی پیرایه و دوست داشتنی ست.دیندار واقعی چگونه می تواند در مورد دیگران به قضاوت بنشیند؟بارها شنیده ام درباره کسی که خطایی کرده چنان سخن می گویید که گویی از جمع آشنای شما نیست،بلکه با شما غریبه بوده ،و ناخوانده به دنیای شما آمده است. زندگی جریانی ست موّاج و عازم دریا:همچون جوی آب.نگاه کن که جوی آب چه مستانه،همچون کهکشان به گریبان مرغزار می رود!جوی آب،از لحظه ای که از خواب ناز ابرها بیدار می شود و چشم خویش را به آغوش کوهسار می گشاید،در اثر خرامیدن او،از سنگ و سنگ ریزه نغمه بر می خیزد.سیمای جوی آب،آیینه ایست بی رنگ و بی غبار.
نگاه کن!جوی آب،بحری ست بی کرانه که مستانه میرود و به دریا میرود.جوی آب،در خود یگانه است و از قضاوت درباره همه بیگانه میرود.در راهی که میرود،صد دشت و مرغزار و باغ به او میگویند:ای زمین با تو سازگار!ما را که راه از مسیر آب بیرون نبرده ایم از دستبرد ریگ بیابان نگه دار.و او سینه را به هوا های شرق و غرب می گشاید و همسفران زبون و زار خویش را در برمیگیرد . و باز مستانه می رود،او هر دم به تازه می رسد و از کهنه می گذرد.زندگی همان بحر بی کرانه است که همواره بی نقشه می رود.
پس بیایید ما هم بی ریا برویم.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY